محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
10
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
در ميان دو كلمه به جهت افادهء معنى همه و تمام در آورند همچو سراسر و سراپا يعنى همه و از سر تا به پا و پنجم بهمنزله واو عطف است همچو تكاپوى و تكادو كه آن تك و پوى و تك و دو باشد و اين الف به جز اين دو جا به نظر نيامده است و الفى كه در آخر كلمات لا حق كنند بر شش نوع است اول الف نداست و آن دو قسم بود يكى ندا همچو شها و شهريارا و سرا و سرورا و ديگر بهمنزله نداست همچو بسا و خوشا و دوم الفى است كه افادهء معنى كند اعم از نيك و بد همچو : بيت هيچ كس بر جاى او ننشيندا * روز شادى دشمنش كم بيندا و گاه دو الف را در يك كلمه به جهت تأكيد و مبالغه آورند يكى در ما قبل حرف آخر و ديگرى در آخر همچوع كم شوادا ز جهان نام سفر سيم الفى است كه معنى فاعليت بخشد همچو دانا و بينا و گويا و شنوا و شكيبا و زيبا و امثال اينها يعنى داننده و بيننده و شنونده و صبر كننده و زيبنده چهارم الف اشباع است و آن را متقدمين از الف اطلاق عربان گرفتهاند چه عربان در قافيهء كمال و جمال هرگاه وزن اقتضاى حرفى كند و لام در مجل فتحه باشد الفى بدان الحاق كنند و كمالا و جمالا گويند و اگر در محل ضمه باشد واوى داخل كرده كمالو و جمالو و اگر در محل كسره باشد يايى آورند و كمالى و جمالى خوانند و اين الف و واو و يا اگر در نظم واقع شود حروف اطلاق گويند و اگر در نثر واقع گردد حروف اشباع خوانند مجملا چون آخر جميع كلمات فارسى ساكن مىباشد اگر تقاضاى حركتى كند الفى بدان الحاق كنند همچو رايكانيا و دانيا و ندانيا ليكن متأخرين جايز نداشتهاند و عيب مىدانند پنجم الف نسبت است همچو فراخا و درازا و پهنا يعنى فراخى و درازى و پهنى و ششم الف زايده است همچو سلطانيا و درويشيا و باى ابجد مفتوح در فارسى ترجمهء باى مكسور است در عربى و بعضى گويند باى مفرد است ليكن بايد كه جزو كلمه نباشد همچو باى بر و بار و باى مفردى كه به معنى امر باشد همچو بيا و بخور و برو و شك نيست كه هميشه مكسور مىباشد مفتوح ساختن باى بدل باى حرف جر شايد به جهت تمايز بين اللغتين باشد و يا به جهت خفت فتحه و فارسيان را نيز باى زايده مىباشد گاهى كه در كلمهاى واقع شود كه بعد از آن كلمه بر يا در باشد همچوع تيرش به از آن كارگر آمد به سپر بر كه مراد باى بسپر است يعنى بر سپر و همچوع زرين نهد او به تير در پيكان را كه مراد باى به تير است يعنى در تير پيكان نهد و بعضى گويند اين با به جهت حسن و زينت كلام هم مىباشد چنان كه در فايده هفتم خواهد آمد و اگر موخر از بر و در باشد زائد نيست و همچنين باى قسم نيز هست همچو به خدا و برسول و تاى قرشت ساكن كه در آخر كلمات آيد افاده ضمير واحد حاضر مىكند همچو آمدنت و رفتنت و جمعش آمدنتان و رفتنتان باشد و دال ابجد ساكن در آخر كلمات به معنى ضمير واحد غايب باشد همچو آمد و آورد و جمع آمدند و آوردند و به معنى جمع حاضر هم هست همچو آمديد و آورديد و شين نقطهدار مفرد ساكن افادهء معنى حاصل مصدر كند همچو دانش و خواهش و آمرزش يعنى دانستن و خواستن و آمرزيدن و افادهء معنى ضمير غايب نيز مىكند چنان كه در فايدهء پنجم گذشت و كاف مكسور در اول كلمه به معنى من استفهام آيد همچو كرا گفتى و كه آمد و كاف مفرد و ساكن در آخر كلمه افادهء تصغير كند همچو خوبك و نغزك و ميم ساكن در آخر كلمه افادهء معنى متكلم مىكند به معنى من همچو آمدم و رفتم و به معنى مفعول نيز آمده است و به معنى مرا همچو ديدنش بردم از هوش يعنى ديدنش مرا از هوش برد و نون مفتوح و مكسور هر دو در اول كلمه به معنى لاى نفى است همچو نه و نى و ساكن در آخر كلمه چون الف بر آن در آورند به معنى فاعل تواند بود همچو افتان و خيزان و به معنى جمع همچو روزان و شبان و به معنى اشاره همچو آن و اين و همچنين افادهء معنى مصدرى نيز كند هرگاه بعد از تاى قرشت و دال ابجد باشد همچو گفتن و رفتن و آمدن و شنيدن و گاه نون را بيندازند و به همان معنى باشد ليكن وقتى كه با كلمهء ديگر كه ضد او باشد استعمال شود همچو گفت و شنيد و داد و ستد و آمد و